۱۳۹۱
۰۲٫۳۱

شاید شما خبر نداشته باشین، اما خدا روز ۳۱ اردیبهشت خیلی کارای مهمی کرده!

دیگه کم‌کم داره خیلی سال می‌شه که غروب ۳۱ اردیبهشت، دو تا چشم برای همیشه کنار یه ایستگاه اتوبوس نزدیک دانشگاه شریف باقی موندند و دو تا پا تا میدون آزادی پرواز کردند!

حالا دیگه کم‌کم داره خیلی سال می‌شه که یه خودکار تو دست یه پسر بیست‌ویک ساله، منتظر دستی که غیرمنتظره متوقفش کنه همچنان داره می‌چرخه…

هرجا هستی، با هر کی که هستی، خوشبخت باشی و دلت خوش!

۱۳۹۱
۰۲٫۰۳

بچه که بودم، یعنی قبل از اینکه حتی کودکستان برم، ته کوچه‌مون یه در سبز رنگ بود: یه حیاط کوچولو، یه خونه‌گِلی، یه پیرزن، یه بیوه‌ی تنها. یکی که بچه‌هاش ولش‌کرده‌بودند و رفته‌بودند پی زندگی خودشون. زنی که “ننه‌ی غزال” صداش می‌کردن. ظاهرن دختری داشته “غزال”نام که مهربون بوده و از بچه‌های دیگه‌ش با وفاتر، که سال‌ها پیش جوون‌مرگ می‌شه و واسه همین هم، به این اسم صداش می‌کردند.

اخلاق تندی داشت، با همسایه‌ها کاری نداشت و تقریبن رفت و آمدی هم با کسی نداشت.بچه‌ها ازش می‌ترسیدند. حتی توی همون عالم زودباوری و فکرهای پنچ شش سالگی، وقتی یکی از بچه‌ها از روی توهم یا هر چیز دیگه‌ای گفته‌بود که این پیرزن تا حالا چند تا بچه رو کشته و توی تنور خونش پنهان کرده، باورشون شده بود. به‌قدری که یک‌عده‌ از بچه‌ها دیگه هیچ وقت ته کوچه نمی‌رفتن. به قدری که اگر توپ غل می‌خورد آخر کوچه، جرات نمی‌کردن برن توپ رو بیارن و گاهی اوقات توپ همونجا می‌موند تا بزرگتری کسی می‌رفت توپ را می‌آورد.

با تمام این‌ها، پیرزن جادوگر ته‌کوچه! یک عزیز‌کرده اما داشت، یک پسر خجالتی که گاهی ننه‌غزال می‌اومد دم در خونه‌شون و اجازه‌شو از پدر و مادرش می‌گرفت و واسه ناهار می‌بردش به همون خونه اسرار آمیز، همون خونه با در سبزرنگ. یه پسر پنج شش ساله که مهرش به‌دل پیرزن نشسته‌بود. یکی که تقریبن جزو معدود آدم‌هایی بود که می‌دونست داخل خونه پیرزن چه شکلیه. بعد از همون بار اولی که رفته بود خونه ننه‌غزال، پی به دریای محبت زنی برده بود که تنهایی و بی‌وفایی روزگار، چهره سردی براش ساخته بود. یکی که الان هرچقدر زور می‌زنه، تنها تصویری محو از چهره اون زن توی ذهنش نقش می‌بنده! یکی که دلش واسه ننه‌غزال تنگ شده. یکی که خوب می‌دونه بعد از ننه‌غزال، هیچ زن غریبه‌ای تو دنیا، اونو واسه خودش نخواست!

۱۳۹۰
۱۱٫۲۷
اتاق من توی این خوابگاه دانشجویی آنقدر کوچک است که اگر چیزی توی آن گم شود و پیدا نشود، اتفاق عجیبی ست! توی همین اتاق کوچک اما دنبال چیزی اگر بگردی و خیلی اتفاقی توی کِشوی شلوغ میزت یک مِموری کارتِ ناآشنا پیدا کنی و بنشینی به واکاوی کردنش و بعد یک هو گم شوی توی یک روز معمولی توی خانه پدری، دیگر عجیب نیست که به طرز غریبی هم غمگین است!
همین چند ماه پیش است انگار، بعداز ظهر یک روز پاییزی… دوربینم را برداشته‌ام و بی‌آنکه کسی متوجه شود آدم‌های خانه را ضبط می‌کنم:
پدری که نشسته است روی مبل و دست راستش را تکیه‌گاه شقیقه‌اش کرده و طوری غمگین و عمیق خیره شده به فرش… صحنه را نگه می‌دارم و خیره می‌شوم به صورت پدری که جان من است، همه چیز من است، نفسم به نفسش بسته بوده و هست همیشه… چیزی انگار یک جای دلم می‌شکند… دست روی دکمه «ادامه» می‌گذارم که یکوقت دستم روی چشمم نرود… ادامه این عصر پاییزی را تماشا می‌کنم:
دوربین می‌چرخد توی آشپزخانه و صدای آب و ظرف‌هایی که شسته می‌شوند و بعد هم مادری که توی کادر قرار می‌گیرد و من که عاشقانه به صبور‌ترین آدم زندگی‌ام نگاه می‌کنم (اینجای جمله را باید گریه کنم، چند لحظه صبر کنید لطفن)
صحنه رو به مادر قطع می‌شود… کمی سیاهی و چند تصویر درهم و بعد برادرم که رو به پنجره ایستاده و بی‌آنکه متوجه حضورم شود صدا می‌زند: «ناصر…. داداش… بیا اینجا»
….
….
….
طاقت توصیف ادامه عصر پاییزی خانه را دیگر ندارم ولی طاقت لعنت کردن کسی که خانه را جایی برای نماندن کرد تا همیشه در من هست… برای منی که دیگر قرار نیست به خانه برگردم، این مکعب کوچک هشت گیگابایتی حالا حکم خانه را دارد و چیزی هم از این غمگین‌تر نیست!
۱۳۹۰
۱۱٫۱۵
چند روزی است که این ترانه “اندیشه فولادوند” را به تکرار می خوانم و عجیب لذت می برم از استعداد این آدم در چینش هنرمندانه کلمات کنار هم.
_______________________________________
خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار
شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب جان کندنش غریزی است
لعنت به این خود آزار سیگار پشت سیگار
یک استخوان و صد میخ آن پرده را دریدند
ناموس سایه بر دار سیگار پشت سیگار
در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار
بر سنگ فرش کوچه خوابیده بی سرانجام
این مرده ی کفن خوار سیگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم بی سرنشین کبودند
مردی تکیده، بیزار سیگار پشت سیگار
تصعید لاله ی گوش با جیغ های رنگی
شک و شروع انکار سیگار پشت سیگار
این پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند
بدرود دست و گیتار سیگار پشت سیگار
مردم در این رهایی در کوچه های بن بست
انگار ها نه انگار سیگار پشت سیگار
ماسیده شد تلافی بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار سیگار پشت سیگار
مبهوت رد دودم، این شکوه ها قدیمی است
مومن به اصل تکرار سیگار پشت سیگار
لخت و پلید با اخم کنج اتاق تاریک
در بستری گنهکار سیگار پشت سیگار
صد لنز بی ترحم در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار سیگار پشت سیگار
در لابلای هر متن این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار سیگار پشت سیگار
اسطوره های خائن در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار سیگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصه، قاب تو بود و انکار
کوبیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار
با یک طپانچه امشب این عطسه هم ترور شد
شلیک تیر اخطار سیگار پشت سیگار
هر شب همین بساط است، چای و سکوت و یک فیلم
بعد از مرور اشعار سیگار پشت سیگار
ته مانده های سیگار در استکانی از چای
هاجند و واج انگار سیگار پشت سیگار
کنسرو شعر و سیگار، تاریخ انقضا خورد
سه/یک/ممیز چهار سیگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی است گاهی نمی نویسد
یک مارک بی خریدار سیگار پشت سیگار”
۱۳۹۰
۱۱٫۰۸
یکی از کلیدی‌ترین شاخصه‌های شکل گیری یک رابطه واقعی و ارزشمند، صبور بودن آدم‌های اون رابطه ست. بر اثر فقدان این شاخصه، آدم‌های روزگاری که من در اون زندگی می‌کنم، گرایش روزافزونی به سمت کنسرو رفاقت و روابط نیمه آماده دارند. نتیجه این اتفاق کشف نشدن آدم‌هایی شده که در نگاه اول کسی رو جذب نمی‌کنن و تلاشی هم برای جذب کردن آدم‌ها به هر قیمتی ندارند. آدم‌هایی که یک دنیا محبت‌اند، مهرورزی و وفا رو خیلی خوب می‌فهمند و وقتی وارد زندگیت می‌شن تمام آنچه رو که بقیه با نداشتنشون ازت دریغ کردند، اون‌ها با داشتنشون سخاوتمندانه بهت می‌بخشند. این آدم‌ها صبورند و مثل بقیه از تنهایی فرار نمی‌کنند… من آدم خوشبختی هستم که تونستم چند تا از این آدم‌ها رو کشف کنم و توی زندگیم داشته باشمشون. من معتقدم که این آدم‌ها می‌تونند بهترین دوست، بهترین همسر، بهترین کس زندگی ما باشند، اگر قدری از شتابمون برای زندگی کردن بکاهیم.
_________________________
آدمیزاد…
به امید زنده است عزیز من!
به اینکه یک روز
یکی از این همه سایه کنارت بایستد،
-بالاخره-
دست روی شانه‌ات بگذارد
و بگوید:
«زمستانِ اندوه تمام شد
صبورِ سال‌های بی‌یکی صبور»
و بعد روی شانه‌ات لبخند بروید
توی چشم‌هایت چشم بروید
توی دست‌هایت دست.
به اینکه یک روز یکی بیاید
که با تو از چمدان حرف نزند
یکی که بوی رفتن ندهد
بعد تو
از تمرین تنهایی باز بمانی وُ
نقطه چین
از انتهای جمله‌هایت.
آدمیزاد به امید زنده است عزیز من!
به اینکه عاقبتِ رخت ِ سیاهِ سال‌های بی کسی
پیراهن سپید هفته‌های علاقه باشد
همین!
“ناصر کاظمی زاده”
______________________________
پ. ن: این روز‌ها مدام این ترانه مهدی یغمایی رو گوش می‌دم، باید یک جایی ازش به طور مکتوب تشکر می‌کردم بابت ساختن ترانه‌ای که دوستش می‌دارم.
۱۳۹۰
۱۰٫۲۱
یکی از نشونه‌های خوب نبودن حال آدم اینه که بیاد اینجا یه صفحه بنویسه بعد یک هو دست از تایپ کردن برداره یه نیگا به صفحه بکنه، یه پوزخند بزنه، یه Ctrl+A بگیره و هر چی نوشته رو پاک کنه…
گفتنی نیستم الان… شنیدنی هم نیستم… سکوت کردنی‌ام انگار…
….
اگر دست من بود
به خورشید مرخصی می‌دادم
به شب اضافه کار!
سیگاری روشن می‌کردم
و با دود
از هواکشِ کافه بیرون می‌رفتم…
مه می‌شدم در خیابان‌ها
که لااقل
ابن همه گم شدن را
اتفاقی کنم…
«گروس عبدالمالکیان»
۱۳۹۰
۰۸٫۱۴
چیزی نمی‌گذرد که عادت می‌کنی:
به بوسه، که همه جا هست، توی خیابان، توی دانشگاه، توی اتوبوس… حتی مثل این آخری زیر باران توی پارک.
به سرما، که در طبیعتش همیشه جاریست و در طبیعت مردمانش هم… مثل این آخری که ترجیح داد سرپا بایستد اما روی صندلی خالی اتوبوس (که بر صندلی کنارش مردی میانسال نشسته بود)، ننشیند… اینجا آدم‌ها به چشم‌های هم خیره نمی‌شوند، از نگاه‌های خیره هم می‌ترسند، به ندرت با یکدیگر دست می‌دهند، مگر در اولین دیدار، مگر در دیدارهای رسمی… اینجا نمی‌فهمند که گاهی دست‌ها معجزه می‌کنند…
به پلیس‌های اغلب بیکار و فقط ناظر، به مست‌های شب‌های شنبه و یک شنبه که چیزی از تازیانه و حد نمی‌دانند، به نظمی که در بیشتر مواقع نتیجه احترام به قانون است، احترامی که بیشترش به خاطر ترس از جریمه‌های سنگین است.
به احترامی که به حقوق شهروندی‌ات می‌گذارند، به اینکه با تو محترمانه برخورد می‌کنند، به اینکه همیشه حس کنی زیر پوست این همه احترام، یک جور‌نژاد پرستی خوابیده که اگر خودش را نشان نمی‌دهد، از سر ناچاریست، وگرنه این‌ها بیشترشان‌‌‌‌ همان حسی را به خارجی‌ها دارند که بیشتر ایرانی‌ها به افغان‌ها دارند.
به ایرانی‌های از هم فراری، به دیگر ملیت‌های با هم متحد، به برخوردهای تبعیض آمیز هموطنانت با خودت و برخورد انساندوستانه یک دوستِ مثل ِ تو آسیایی که حتی اسمت را هم بلد نیست درست تلفظ کند اما محبتش را دریغ نمی‌کند.
به تنهاییِ همیشگی، بهصدای شهوت آلود فنرهایِ تختِ اتاقِ کناری تا نیمه‌های شب، به موسیقی هِوی متالی که بدون توقف و در هفت روز هفته از چند پنجره آنطرف‌تر به گوش می‌رسد، به سقفی که شب‌ها پرده سینمایی می‌شود که رویش خاطراتت را فیلم گونه به تماشا می‌نشینی…
به دیدن روی ماه مادر از پشت شیشه مانیتور، به بلعیدن لبخند پدر وسط یک مکالمه ویدئویی که ذخیره‌اش کنی برای روزهای پیش رو…
به حس گنگی که هر روز صبح بعد از بیدار شدن داری که «من اینجا چه غلطی می‌کنم!!؟»
۱۳۹۰
۰۸٫۱۰
ساده…سلام.
بهونه نوشتن این پست، شاید فقط یک جور ابراز وجود بود که بگم هنوز هستم [مکث طولانی...]
۱- دیشب فیس بوکم رو بستم…شاید این شروع یک اتفاق مثبت باشه توی زندگیم، هر چند که فیس بوک مهمترین وسیله ارتباط برقرار کردن با دوستانم بود در این کنج غربت و بی کسی که “کسی به در نمی زند” *
۲- “گودر” رو گوگل بست واسه همیشه تا یه جورایی ما بشیم بی خونه و بی سر پناه، که گودر همه چیز ما توی فضای مجازی بود…
۳- دلم یک رفیق** و یک پارک بی سر و ته یک گوشه ی تهران می خواهد و یک پاکت حرف.
۴- گاه و بی گاه و نا منظم سر می زدم به این جا… زین پس بیشتر خواهم نوشت و منظم تر خواهم شد…
باقی بقایتان.
هی می‌گردم وُ
باز چراغی هیچ
از این همه هوای روشن،
تاریکم نمی‌کند.
اینجا
نه مَحرَمِ رازی
که دلداریِ دروغش به خواب،
نه بیداریِ خودگریزِ خسته‌ای
که بی‌مگویِ چرا.
سید علی صالحی
__________________
*: از شعر “در کوچه سار شب”. شاعر : “امیر هوشنگ ابتهاج”
**: خواستم اسم ببرم… دیدم کار از اسم گذشته
۱۳۹۰
۰۶٫۲۶

از این شنبه شبِ بارانی

از این همه بوسه که پخش بود میان همه خیابان های شهر

سهم ما این شعر نامجو وُ

سهم شما آن لب ها که فِشُراندید

سهم ما این حال خوش وُ

سهم شما آن حال خوش

“ناصر کاظمی زاده”

۱۳۹۰
۰۴٫۲۸

یک روز
- که خیلی هم دور نیست-
برمی گردی
و جعبه‌های جادو در سراسر دنیا
مدام گزارش پخش می‌کنند
از «سلام» ت
از «آمدن» ت
از «لبخند» ت.
یک روز
- که شاید خیلی هم دور نیست-
برمی گردی
و تیتر اول روزنامه‌های دنیا
خبر فروپاشی دیکتاتوری «سکوت» تو خواهد شد
و تو

بلند‌تر از صدای سمفونی فلاش دوربین‌ها
خبر «برای همیشه ماندن» ت را
اعلام خواهی کرد.
این‌ها را می‌نویسم که بدانی
من هنوز به همین خیالبافی‌های شاعرانه قانعم
وگرنه حق با توست
یک روز
- که شاید دور باشد-
یک روز
- که شاید نزدیک-
باور می‌کنم که دنیا
هیچوقت شبیه عاشقانه‌های من نیست

“ناصر کاظمی زاده”

rss link